تبليغاتX
بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک‏
بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک‏
" دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. "
راه دوست داشتن هر چیز

درک

این

واقعیت

است

که امکان دارد

 از

 دست

برود

...

|+| نوشته شده توسط سارایی در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 0:2 |

13 آبان

امروز روز دانش آموز بود...

چیییش به ما!!!

ما که دانشجوییم باید تا ۱۶ آذر صبر کنیم

با خستگی فراوان از محل کارم رفتم دانشگاه ... اووووووووووووووووو وَ!

چه خبر بود!

آخرش رسیدم که بعد از کلی شلوغی و بگیر و ببر ، دانشگاه رو تعطیل کردن و در دانشکده هارو قفل زدن و گفتن بچه های خوبی باشید و برید خونه هاتون!

هرچی گفتم بابا ما ارشدیم! دوهفته ای یکبار کلاس داریم و...

خلاصه با همکارم تصمیم گرفتیم بریم موزه!!! موزه هنرهای معاصر...

نمیدونم چرا یه مدته که نسبت به هنر بی اعتنا شدم... انگار واقعآ یادم رفته یه زمانی نقاشی می کشیدم... تئاتر بازی می کردم و آرزوی بازی در یکی از فیلم های آقای مخلملباف رو داشتم ، کلاس موسیقی می رفتم و سه تار می زدم... خلاصه الان من ... هیچی یادم نیست!!!

توی نمایشگاه همه تابلوهارو می دیدن و من نشسته بودم روی یدونه مبل وسط نمایشگاه و پسته    می خوردم!( راستی یادم رفت که بگم امروز خوردن یه غذای محلی دزفولی رو به نام آش ارده تجربه کردم و هنوز که هنوزه سرم داره گیج می‌ره!)

مشغول پسته خوردن بودم که یه خانم هنرمند اومد کنارم و به ۱۸ تا تابلو که کنار هم قرار داشتن اشاره کردو گفت : واقعآ زیباست!

شیطنتم گل کرد و خودم رو زدم به کوچه چپ علی اینا !!!  گفتم:" هان!"

گفت : ببین این تابلوها همه چیز یک انسان رو نشان میده! (منظورش از چیز حالت بود!)

گفتم : ولی خانم من فقط یک حالت در همه این ها می بینم !

گفت : نه!!! این خوشحاله! اون یکی از دست خودش ناراحته! اون یکی عصبیه...

گفتم : نه!!! اینا همه یه حالته!

همین موقع همکارم اومد بهش گفتم نظرت چیه؟ مگه نه اینا همه یه حالته  چشمک!

خلاصه بعد کلی کار گرفتن مخ طرف و اینکه اون با لبخندش می خواست به ما بفهمونه که اون همه چیز رو می دونه و ما نمیدونیم... تصمیم گرفتیم چندتا عکس بگیریم تا یاد و خاطره ۱۳ آبان ۱۳۸۸ بیش از پیش توی یادمون بمونه...

بقول سهراب:

روز و شب ها می رفت...

من بجا ماندم در این سو، شسته دیگر دست از کارم.

نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش

نه خیال رفته ها می داد آزارم.

تا شبی مانند شب های دگر خاموش

بی صدا از پا درآمد پیکر دیوار:

حسرتی با حیرتی آمیخت.

 ... اینم دو سه تا عکس...

3

 

3 

 

3 

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 22:0 |

خود سورپرایزی!
گاهی ،

وقتی توی ویترین مغازه ها خودمو با لبخند دائمم می بینم ،

سورپرایز می شم!!!

|+| نوشته شده توسط سارایی در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 0:33 |

اولین باران پاییز 88...
چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن...

خیس و خسته به خانه بیا

نمی خواهم شاعر باشی...

باران باش

همین برای هفت پشت روییدن گل کافیست!

|+| نوشته شده توسط سارایی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 3:25 |

یه خبر خوب!
همی گویم و گفته ام بارهاااااااااااااااا

خدایاااااااااااااا ملسی  

|+| نوشته شده توسط سارایی در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 22:53 |

...

خدايا!

 وقتي گاهي بر اثر بازيگوشي از جاده ي زندگي خارج ميشم

با دست بخششت يه پس گردني بهم بزن و بگو :

برگرد.

برگرد تا براي هميشه گم نشدي!

                                                                ملسی خدا  

|+| نوشته شده توسط سارایی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 1:43 |

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه...

خب دیگه

کم کمَک داشت فراموشم می شد...

مخمل صدات، هق هق گریه‌هات، بارون خنده‌هات

وقتی رفتی جا گذاشتی دلتو

با آرزوهام تنها گذاشتی دلتو

بی خبر به کجا

کجا جا گذاشتی دلتو

حالا که عاشقت شده دل

چرا تنها گذاشتی دلتو...

آهای آوازه خووون

دیگه نخون که عاشقت منم

رفیق گریه‌هات

همدم تنهائیهات منم...

.

.

.

نه دیگه این دل واسه ما دل نمی شه...

هرچی من بهش نصیحت می کنم...

که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمی شه...

(این فایل موسیقی رو از  ایمیلم  تازه دانلود کردم... خیلی دلنشینه ...)

http://sherotarane.persianblog.ir/     خواننده :حسین بختیاری 

|+| نوشته شده توسط سارایی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 1:41 |

دفترخاطرات
 یدونه دفتر خاطرات پیدا کردم مال دهه شصت ، دوران دبستان ، وااااااااااااای چقدر قیافه هامون زاغارت بود!!!!!!!

نظراتمون... امضاهامون

اما خوشحالم که هنوز این چیزارو نگه داشتم تا گه گاهی به یاد بچگی خودم بیافتم...

دوران دبستان و دوستام... که بجز دو سه نفرشون دیگه از کسی خبر ندارم...

اصلآ یادتونه بچه بودیم عشق دفترخاطرات داشتیم....

بعد فرمتش اینجوری بود که :

صفحه اول: دوست عزیزم (مثلآ گلنساء) نظر خود را درمورد من بنویس.

صفحه دوم: برای من یک نقاشی بکش.

صفحه سوم: برای من یک کارت پستال بچسبان.

صفحه چهارم: آدرس ، شماره تلفن، امضاء ،عکس از خودت.

 اینقدر خندیدم... آخی...

واقعآ روح پاک و بی ملالی داشتیم...

|+| نوشته شده توسط سارایی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 11:27 |

دودی رفت...

 دودی

یکسال و نیم کنارمون بود...

هنوز جای گازاش  روی دستم سوز میزنه...

بعد از چندماه سروکله زدن با احساسات خودمون و توتویی ، امروز تصمیم گرفتیم دودی، سنجاب کوچولومون رو آزاد کنیم...

یه جای قشنگ رو دو ماه پیش توی  شمال کشور براش پیداش کردیم...

امشب دودی سوار قطار شد تا همراه مامانینا بره...

ما هم فردا میریم دنبالشون...

داشتم وسایلمو جمع می کردم که تصمیم گرفتم یه قوطی کوچولو رو که توی قفسش بود و دودی بهش عادت داشت ، فردا براش ببرم... شاید بدردش بخوره...

وقتی قوطی رو برداشتم ، در عین ناباوری یدونه گردو توش دیدم که دودی قایم کرده بود...

دلم گرفت و اشکم جاری شد...

شاید دودی نمیدونست اینبار که توی قفس کوچیک گذاشتمتش نمیخواستم حمامش بدم...

اون نمی دونست برای همیشه از پیش ما داره میره...

ولی عجیب که از دیشب یه جا کز کرده بود و هیچی نمی خورد...

ولی خب ، اون باید آزاد باشه... همونطور که ما دوست داریم رها و آزاد باشیم...

امشب وقتی پای کامپیوتر نشستم صدای جیغش رو که شکایت از روشنی اتاق داشت شنیدم...

آخی...

یه شب از نور لامپ 200 اتاق کامپیوتر بدخواب شده بود... سرش رو میکرد ته قوطی... دوباره در میاورد...

دودی

دلمون

خیلی

برات

تنگ

می شه...

|+| نوشته شده توسط سارایی در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 1:26 |

آفرین به داداش قهرمانم

بابایی،امیر، مادری

 

امیر داداشم بالاخره امروز به یکی از آرزوهای بزرگش رسید و تیمی رو مربیگری کرد که امروز مفام قهرمانی مسابقات غرب آسیا رو در کشور لبنان کسب کرد!

امروز نام خانوادگی ما در تاریخ ایران پایدار ، ثبت شد!

این اولین باری بود که در تاریخ ایران ، تیم ملی بسکتبال نوجوانان ایران به مقام قهرمانی  مسابقات غرب آسیا دست یافت.

شهد شیرین پیروزی ، گوارای وجود  نوجوانان بسکتبالیست ایرانی، ایران و ایرانی ، امیر موزرمی و محمد منجی و دیگر دوستانشون در این تیم باشه.

 

 محمدمنجی،آقای قاطع(رئیس هیئت بسکتبال خوزستان)،امیرموزرمی 

|+| نوشته شده توسط سارایی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 11:5 |


بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک‏
<