تبليغاتX
بزرگ دنیایِ منِ کوچک‏
بزرگ دنیایِ منِ کوچک‏
" دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. "
دانشگاه فعلآ تمام شد!!!!!!

  ساختمان شهيد بهشتي

بالاخره تمام شد....

امروز( 3 تير 1387) آخرين امتحانو دادم...

سه سال و نيم دانشگاه با امتحان گارگاه برنامه ريزي شهري و منطقه اي ، با معدل ترم آخر ۱۹.۵ و معدل كل ۱۸.۵۴ تمام شد...

چه آسون و چه زود...

و كلي خاطره ...

دوست چمني ها... گربه شَله ...چمن هاي پشت فني... پله هاي ساختمون بهشتي... حراست دم در... اتاق انجمن... ساختمون اداري... اتاق رئيس دانشگاه كه وقت و بي وقت مي رفتيم شكايت ، حبشي ، نركده ... و كلي خاطره ... دوستام كه نتونستم توي اين روزاي آخر همشون رو ببينم...

نميدونم قسمت و تقدير چي مي شه؟؟؟

دوباره بر مي گردم به اين دانشگاه يا نه؟؟؟

برگردم يا برنگردم ... هميشه به ياد همگي هستم...

روز آخري نشستم كف ساختمون بهشتي و توي همون چند دقيقه تمام خاطراتمو مرور كردم ...

مخصوصآ خاطرات خوب خودم ، طاهي و مرضي رو همراه با 206 قرمزه كه روز آخري چون مرضي تصادف كرد نشد باهاش عكس بگيريم...

سال ديگه اينموقع هركدوممون كجاييم ، خدا ميدونه...

و امشب كه شب آرزوهاست ... آرزوهاي خوب براي مامان و بابا و خانواده و ديگه براي  من ، طاهي ، مرضي ، حميد ، پيام ، توتويي ، شهرام ، مريمي ،  عمو كورُش، دايي محمد ، مهدي ، ممدرضا، معصومه ،فاطمه ، آقاي ساماني، فرزانه، توفيق ، طالب ، پورحسن، حسين ، سروش جون !!!  گروه عمرانيا ، همه بچه هاي گل جغرافياي شهري واحد اهواز (مخصوصآ وروودي هاي بهمن 1383) و همه و همه ي اونايي كه ميدونن هميشه دوسشون دارم ... حتي اگه ديگه نبينمشون...

خداحافظ  دانشگاه آزاد اسلامي واحد اهواز...

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 0:56 |

روز مامان گلي شد...

 توتويي.1387.03.28

در آغاز ، آفریدگار جهان چون به خلقت زن رسید ، دید مصالح سفت و سخت را در آفرینش مرد به کار برده و دیگر چیزی نمانده است .

در کار خود واله گشت و پس از اندیشه ی بسیار چنین کرد :

گردی رخسار از ماه ، تراش تن از پیچک ، چسبندگی از پاپیتال ، لرزش اندام از گیاه ، نازکی از نی ، شکوفایی از غنچه ، سبکی از برگ ، پیچ و تاب از خرطوم پیل ، چشم از غزال ، نیش نگاه از زنبور ، شادی از نیزه ی نور خورشید ، گریه از ابر ، سبک سری از نسیم ، بزدلی از خرگوش ، غرور از طاووس ، نرمی از آغوش طوطی ، سختی از خارا ، شیرینی از انگبین ، سنگ دلی از پلنگ ، گرمی از آتش ، سردی از برف ، پرگویی از زاغ ، زاری از فاخته ، دورویی از لک لک و وفا از مرغابی بر گرفت و به هم سرشت و زن را ساخت و او را به مرد سپرد .

پس از هفته ای ،

 مرد نزد خدا باز آمد و گفت : " خدایا این که به من داده ای زندگی بر من تباه کرده ، پیشه اش پرگویی است . دمی مرا به خود وانمی گذارد ، آزارم می دهد ، مدام نوازش می خواهد ، دوست دارد همیشه سرگرمش کنم ، بیخود می گرید ، تنها کارش بی کاری است . آمده ام او را پس دهم . زندگی با او برایم امکان پذیر نیست ، از من باز ستانش " .

خدا گفت : " باشد " و زن را پس گرفت .

پس از هفته ای دیگر

مرد دوباره نزد خدا شد و گفت : " خداوندا تنها شده ام ، به یاد میاورم چگونه برایم آواز می خواند ، میرقصید ، از گوشه چشم نگاهم میکرد ، با من بازی میکرد ، به تنم می چسبید ، خنده اش گوشم را نوازش میداد . تنش خرم و دیدارش دل نواز بود . او را به من باز پس ده ".

خدا گفت : " باشد " و زن را به مرد پس داد .

 پس از سه روز ،

دیگر بار مرد نزد خدا رفت و گفت : " خدایا !! نمی دانم چگونه است اما گویا زحمت او بیش از رحمت اوست . پس کرم کن و او را از من باز پس گیر " .

خدا گفت :" دور شو !! بس است هر چه گفتی. برو و با او بساز !!!!!! "

 

                                 توتويي. 1387.03.28

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 1:18 |

فقط اومدم بگم سپاس

 

خستـــــــــه ام...

 سلام

سارايي ، خسته

سارايي ، گرفتار

سارايي ، ترم آخر

سارايي ، امتحان

سارايي ، پرو‍‍ژه

سارايي ، دلش واسه همه تنگ

اميد ، مريم ، ...،مهدي، مريمي ، نوید،  مجتبی ، نازي  ، نفيس ، sykbu ،مهران ، نقطه‌، ياسي ، ممد، آرش ،آجيل ، محمدرضا ، فرداد ،...

فقط اومدم بگم از همه كه كامنت گذاشتن براي دوتا پُست قبلي ، سپاس ....

جواب محبت همه .... بعد از ۸ تير...

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 23:30 |

...

عاقلی از راهی می گذشت.

مردی را دید که می گرید.

گفت : چرا می گریی؟

مرد گفت: دوستی داشتم که بمُرد.

گفت : ای نادان !

چرا دوستی گزیدی که بمیرد؟؟؟؟!!!!!!

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 14:51 |

توان...

یک روز شما در تنتان گوهر جان بود ،


یک روز شما بر سرتان تاج کیان بود ،


وان پرچمتان رایت مهر و خرد و داد ،


افراشته بر بام جهان بود ،


آنگونه توانمند  دگرباره توان بود...

ف. مشیری

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:0 |

يک email از طرف خدا...

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،

 

حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.

 

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.

 

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

 

 تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

 

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.

 

 تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری....

 

بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.

نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی....

 

 موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.

 

اشکالی ندارد.

 

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

 

 من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.

 

حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

 

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم....منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

 

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.

 

خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...

 

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای فرد دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی نداره .....

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 12:32 |

...
                   و من از هرچه هستم  ،

                    خسته‌ام...

                                                               

 

 ۲۷/۰۵/۱۳۸۶

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 23:2 |

سهم من
دست ها بالا بود.

هرکسی سهم خودش را طلبید.

سهم هر کس که رسید، داغ تر از دل ما بود !

ولی نوبت من که رسید ،

سهم من یخ زده بود !

سهم من چیست مگر یک پاسخ ،

پاسخ یک حسرت ،

سهم من کوچک بود ، قد انگشتانم ،

عمق آن وسعت  داشت ، وسعتی تا ته دلتنگی ها ،

شاید از وسعت آن بود

که

بی پاسخ

ماند

.

.

. 

|+| نوشته شده توسط سارایی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 15:12 |

...

گر شبي از شبهاي زمستاني، مسافري به اميد گرماي نگاهت به تو پناه آورد،

 

 تنهايش نگذار.

 

 شايد در گرمترين روزهاي تابستان به خنکي لبخندش محتاج شوي...

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 1:34 |

نوروز 1387

خدایا تو را قسم به برکت گندم زار،

 

من را در این سال به گونه ای بساز ،

 

شکل بده و بتراش،

 

تا برای صلح بکوشم.

 

هر کجا نفرت است ، عشق باشم.

 

هر کجا کینه است ، عفو باشم.

 

هر کجا یأس است ، امیــد شوم.

 

و هر کجا غم است ، شادی شوم.

 

 

یعنی ممکنه !!!!

 

امسال می خواهم همه رو ببخشم و از ته دل به تمامی موجودات عشق بورزم.

 

خدایا عاشقت هستم ، من را دوست بدار.

 

" نوروز خجسته "

 

خدایاااااااااااا عاشقتم.............

 

" یقینآ نمی خواستم خودمو بندازم توی آب!!! "

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 9:23 |

دریغ است ایران که ویران شود